سفر بانه
جمعه ساعت 1:30 بامداد که البته عسل جونم تو خواب ناز تشریف داشتند به سمت بانه حرکت کردیم و تقریبا ساعت 9 صبح بود که رسیدیم بانه. ولی توی راه خیلی خوش گذشت. البته از زمانی که عسلی بیدار شد این خوشی 1000000000000000 برابر شد بخدا. صدای آهنگ رو زیاد کردیم و همگی با هم مییخوندیم و حال میکردیم.البته با احتیاط کامل عسل هم که همش بالا پایین میپرید و خوشحال بود اینجا هم عسلی داشت میرقصید بعد که رفتیم سراغ خرید عسل هم بد تر از من عشق خرید داره . هر چی میدید میگفت میخوام. اینجا داره واسه خودش م...
نویسنده :
♥ بــابــا و مــامــان ♥
0:15








